
از يار داغ ديدم و از روزگار هم چشمي به روزگار ندارم، به يار هم تنها نه شِكوه مي كنم از يار و روزگار... دارم شكايت از خود پروردگار هم طوقِ دلم به گردن و بار غمم به دوش... اينگونه سربه زير شدم، بردبار هم ديگر گذشت آن كه به يك چشم هم زدن... مي رفت از كف ام، دل و صبر و قرار هم با خنده گفت و رفت كه : بختت بلند باد.! كوتاه شد حكايت من، گريه دار هم مي آيد آن زمان كه نيابد دگر زِ من آن سنگدل، نشاني سنگ مزار هم پ ن : عمري گذشت و ساختم با نداشتن، اي دل چه خوب بود تو را هم نداشتم. . . ....
ادامه مطلب