
شاخه برای من دست تکان میداد من، برای تو که پَر گرفته بودی . . . . . . ...
ادامه مطلب
آري آغاز دوست داشتن است،گرچه پايان راه ناپيداست،من به پايان دگر نينديشم كه همين دوست داشتن زيباست... نميدانم وقتي فروغ اين جمله را مينوشت چه حالي داشت؟ آغاز دوست داشتن ! دوست داشتني كه نبايد پايان داشته باشد...اما گاهي خودت اين پايان را ميفهمي و طعم لزج آن آزارت ميدهد... شلم شوربايي كه هميشه حالت را بد ميكند،قصه ي تكراري ساييدن روحت و غرق شدن تو در ورطه ي خاموشي عميق ترين جايي كه هيچگاه به انتهايش نمي رسي... روزهايي كه فقط يكي پس از ديگري برايت تكرار ميشوند و تكرار بي آنكه زندگي كرده باشيشان اينجا براي زني مينويسم كه نبود.. آنچه كه مي خواست نداشت آنچه كه د...
ادامه مطلب